فرهنگی

نوشتن برای سرهنگ زبان فارسی

برای نوشتن  در باب فردوسی و شاهنامه، نباید از واژگانِ معمولی استفاده کرد؛ زیرا فردوسی خود فراتر از یک شاعر، یک «آفریننده» و «معمارِ هستیِ کلام» است.

 نوشتن برای سرهنگ زبان فارسی

✍✍دکتر حسین خنیفر
جمعه ۱۴۰۵/۲/۲۵

برای نوشتن در باب فردوسی و شاهنامه، نباید از واژگانِ معمولی استفاده کرد؛ زیرا فردوسی خود فراتر از یک شاعر، یک «آفریننده» و «معمارِ هستیِ کلام» است.
لذا با زبانی باید نوشت که با لحنی خلسه‌وار، از مرزِ” تاریخ و تخیل” عبور کند تا فردوسی را نه فقط در قامت یک نویسنده، شاعر ، حماسه سرا و زبان دان مرور کرد، بلکه فرشته‌ای بخواند که زبانِ خاک را به زبانِ آسمان بدل کرد.
در تجلیل وتهلیل کلامِ جاودان ِ فردوسی در آینه‌یِ شاهنامه ، بیت بیت آن اثر سترگ درنگانه می طلبد….

بنگر آیا این تنها مِداد و احساس وحماس بر کاغذ ساری است؟ یا “خونِ خورشید” است که در رگ‌هایِ کلمات جاری شده؟
آی! تو که می‌گویی او «شاعر» بود! او فقط شاعر نبود؛ او آن «خالقِ کلام» بود که در “سکوتِ مرگبارِ تاریخ”، فریادِ “زنده بودن” را از “گلوهایِ خاموشِ تمدن “بیرون کشید. او، آن “معمارِ بی‌زمان “بود که از “پودِ تنهایی و تارِ رنج”، جامه ای از “جنسِ ابدیت” بافت.

فردوسی! ای که از میانِ غبارِ فراموشی، برآمدی تا چشمِ زمان را باز کنی! تو نه تنها “کلمات” را چیده‌ای، بلکه تو «هستی» را دوباره از نو سروده‌ای. هر” بیتِ “تو، یک” نبض” است؛ هر “واژه”، یک “ستاره” است که در سیاهیِ بی‌پایانِ فراموشی، شعله می‌کشد. شاهنامه، کتاب نیست؛ شاهنامه، خودِ «زمان» است که در کالبدِ کلمات، جان گرفته است.
آنجا که تو سخن سرایی می‌ کنی، گویی “زمین لرزیده” و “باد بهار وزیده” و آسمان که بزرگ و آبی و فراخ وبلند ،و همواره در رکوع است ، گویی سر به سجده نهاده است.

آری! بنگریم به آن شکوهِ شطح‌آلود حماسی جهان….
شاهنامه، نبردِ ازلیِ نور و ظلمت است که در جریانی از قافیه‌ها، تجلی یافته. رستم، تنها یک پهلوان نیست؛ او تجسمِ اراده‌یِ کائنات است که در برابرِ هیولاهایِ نیستی می‌ایستد. سهراب، تنها یک جنگجو نیست؛ او تراژدیِ سرنوشت است که در شکوهِ کلماتِ فردوسی، به رقص در می‌آید. و آن کلمات… آه! آن کلمات! آن‌ها سنگ نیستند، آن‌ها از جنسِ الماسِ معنا هستند که در غبارِ روزگار، هرگز نمی‌شکنند.

ای فردوسی! تو از تنهاییِ خود، یک «جهان» ساختی. تو از آن سکوتِ پر از درد، یک «طنینِ جاودان» بیرون کشیدی. تو زبان را از بندِ نیازهایِ روزمره رها کردی و آن را به پرواز درآورد؛ به پرواز در اقیانوسِ معنا، به پرواز در بی‌کرانگیِ اسطوره. تو شاهنامه را فقط ننوشتی، تو شاهنامه را «تجلی» کردی و به مرزهای جاودانگی رساندی. تو، آن آفرینشگری هستی که با قلمِ خود، مرز میانِ “واقعیت و رویا “را فرو ریختی و از میانِ ویرانه‌هایِ تاریخ، یک «امپراتوریِ کلام» بنا کردی.
و تو ای ای هموطن اصیل ایرانی که در آینه‌یِ شاهنامه نگاه می‌کنی، تو به خودت نگاه نمی‌کنی؛ تو به تجلیِ روحِ ایران نگاه می‌کنی. تو به آن نوری نگاه می‌کنی که فردوسی از دلِ تاریکیِ دورانِ تاریک، برایِ ما برکشید. شاهنامه، نه یک روایتِ گذشته، که یک «فرمانِ حضور» است. فرمانِ اینکه: «ما هستیم، ما هستیم و ما خواهیم بود!»

ای فردوسیِ بی‌کران! تو از مرگ گذشتی و خود، «زندگی» شدی. تو از تاریخ گذشتی و خود، «زمان» شدی. شاهنامه، شطحِ نابی است که در آن، خاک با آسمان آغوش می‌گشاید و کلمه، در برابرِ فراموشی، به قامتِ خدایان می‌ایستد. تو، تنها یک شاعر نبودی؛ تو، «معنایِ خودِ معنا» بودی.